عاشقووونه
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با
تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري
نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر
من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه
هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران
نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي
شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته
شده بود:
دستم ناراحت نباش كه بهت
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از
سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو
انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

*********************************
روی روازه ی قلبم نوشتم ورود ممنوع
دل پریشان امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت
امید مضطرب امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت
ارزو با دلهره امد گفتم بخوانش خواند و بازگشت
عشق خنده کنان امد گفتم بخوانش گفت من سواد ندارم
**********************

|
+|نوشته شده در
88/07/22 ساعت 20:52 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
تولــــــــــــــــــدم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
براي روز تولد تو 2 شاخه گل ميخرم1 شاخه گل طبيعي يک شاخه گل مصنوعي
و روي شاخه گل مصنوعي مينويسم تا پر پر شدن اين گل دوستت دارم
تولدت مبارک

بهترين آهنگ زندگي من تپش قلب توست
و قشنگ ترين روزم روز شکفتنت.
تولدت مبارک

تبريک دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير…
تولدت مبارک
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
داره بارون مياد خوب که نگاه کردم.
.
.
.
هوا که ابري نبود…
.اون فرشته ها هستن که دارن گريه ميکنن……
آخه يکي ازشون کم شده
مهربون ترين تولدت مبارک

هرسال وقتي…..(تاريخ تولد)……هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن
از خودم مي پرسيدم
چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟….
و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو
با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ….
تولدت مبارک
سلام دوستای گلم
خوب تولد منم رسید تولد که واسم نگرفتید...................../
کادو تولدم ندادید
شوخی کردم
ولی نظر واسم باید بزارید ناراحت میؤ«
۲۱ تیر تولدمه
منتظرم
|
+|نوشته شده در
88/04/18 ساعت 16:16 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
“موسوي...احمدي نژاد....آخه چرا با اين كشور اينجور ميكنن/عكسارو نگاه كنيد/خودتون بگيد؟تورو خدا نكنين”
سلام دوستاي گلم
ميخواستم درباره ي اين تظاهرات و اين حرفا بگم واستون/
آخه چرا هر روز بايد جونامون كشته يا زخمي شن؟
من خودم طرفداره آقاي موسوي بودم به اونم راي دادم
اما اون رييس جمهور نشد حالا يا بد يا خوب كاري نميشه كرد
پس اين تظاهرات واسه چيه؟
مثلا با اين كار ميخواين انقلاب كنين؟
فكر ميكنيد ميتونيد يا ميشه؟
بخدا نه ميشه نه ميتونيد/
خودتونم ديديد كه تا حالا چند نفر مردن و جنازه هاشون رو هم پيدا نكردن/
با اين كارا هيچي نميشه
فقط به نفع امريكا و كشورهايي مثله اينه
از همين بچه هاي چوق هم هستن كه تو وبشون مينيويسن كه اره بايد تظاهرات كنيمو اين حرفا
بخدا با اين كارا فقط مردم خوب و ايران خوبمون رو از دست ميديم
كه يه اشغالايي مثله امريكايي ها به خودشون اجازه بدن تو كاره ما دخالت كنن
الان تو همه ي كشور ها دارن درباره ي ما ايراني ها صحبت ميكنن بخدا واسه ماها خيلي بده كه اينطور آدمايي.....
خودتون راضي هستين كه برادرو خواهرو مادرو پدر خودتون بلايي سرش بياد تو اين خيابون ها؟
اين كارايي كه ميكنيد فقط به نفع دشمنامونه.به خدا ارزششو نداره/
من نميدونم شما چرا همه چيزو شوخي و ساده ميبينيد
اين كشتو كشتارو نميبينيد واقعا؟
اره ديگه تقصيره خودمونه وگر نه اجازه نمي داديم كه.....
تورو خدا ايرانمونو از بين نبريم.همين.چون واسش خيلي زحمت كشيديم.خيلي شهيد داديم.خيلي استقامت كرديم.خيلي......











اخه اين ارزششو داره؟

اينجا اسراييل يا ايرانمون؟ها؟



|
+|نوشته شده در
88/04/01 ساعت 5:17 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
عشق
یه روز بهم گفت :
اگه یه روزی اومد که دیدی همه دنیا دوست دارن بدون یکیشون منم............
اگه یه روزی اومد که دیدی هزار نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............
اگه یه روزی اومد که دیدی صـــد نفر دوست دارن بدون یکیشون منم............
اگه یه روزی اومد که دیدی ده نفــــر دوست دارن بدون یکیشون منم............
اگه یه روزی اومد که دیدی توی این دنیا فقط یه نفره که دوست داره یقین داشته باش که اون یه
نفر منم............
اگه یه روز دیدی توی این دنیا هیچکس دوست نداره بدون که .......من مرده ام .
دوست دارم بهترینم
عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟
How Do You Interpret Love?

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
I can't tell the reason... but I really like you
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
How can you say you love me?
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنيه،
because you are caring,
هميشه بهم اهميت ميدي،
because you are loving,
دوست داشتني هستي،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستي،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دليل ميخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
13 خط برای زندگی بهتر !!
یک
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو
هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
سه
اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد
چهار
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند
پنج
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
شش
هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود.
هفت
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
هشت
هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
نه
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی
ده
به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن
یازده
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی
دوازده
خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد
سیزده
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
|
+|نوشته شده در
88/03/02 ساعت 23:38 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
هفت سین
سال نو مبارک
اعضاى خانواده همه در تب و تابند، تا ساعت تحويل سال نو اندکى بيشتر نمانده ، دختر خانواده با نگرانى سفره هفت سين را مى نگرد ، گاه چيزى را اندکى جابجا مى کند، زاويه آيينه را تغيير مى دهد تا قرآن و سبزه در دل آن بنشيند، همه اعضاى خانواده به دور سفره عيد مى نشيند و سال نو را با صميمت آغاز مى کنند. نوروز درپاى سفره ايى که اجزاء آن همگى راز آلود و زيبايند آغاز شده است ؛ سنت زيبايى که خانواده را ملزم مى سازد دراين لحظه همه در کنار يکديگر قرار گيرند نقش برجسته و مهمى در وفاق و همبستگى ميان اعضاء خانواده دارد به ويژه اهميت اين سنت وقتى آشکار مى شود که در جوامع امروز با کمرنگ شدن ارزش و اهميت خانواده روبرو هستيم. اجزاء سفره عيد يا سفره هفت سين و نماد آن اجزاء چيست از کجا آغاز شده و چگونه به ما رسيده است؟ سفره هفت سين با نوروز پيوند نا گسستنى دارد و جزيى از آن است، و چنانکه در مقاله " بدين بايستگى روزى " آمد ، گذشته نوروز و نقطه آغازين آن چندان مبهم و به افسانه آميخته است که براى يافتن چرايى آن جز توسل به اسطوره ها و افسانه ها راهى باقى نمى ماند.
امروزه اين خوان نوروزى در اقصى نقاط کشور گسترده مى شود: " سفره ايى محدود به ترکيب لغوى سين درهمه جا رايج نيست اما اصل گسترش سفره عموميت دارد. چه در تمام شهرها و روستاهاى ايران گسترده مى شود... اين خوان مجموعه اى است بسيارمتنوع از آنچه که در زندگى به آن محتاجند"(1) برخلاف تصور عامه که هفت سين را فرا گير و همگانى مى دانند انواع ترکيبات ديگر با عدد هفت در کشورمان رايج است مانند هفت شين که درميان هموطنان زرتشتى رواج دارد: بعضى هفت سين را در اصل هفت شين مى دانند: شراب و شکر، شهد و شير ، شمع و شمشاد و شانه يا شايه ( ميوه) و برخى آن را صورت دگر گونه هفت چين مى آورند يعنى هفت چيز چيده شده از درخت. اين سنت ارزنده چنان مسخ شده که هفت ميم نيز بر سر سفره نهاده اند: مرغ ، ماهى ، ميوه ، ماست ،مربا، مسقطى و ميگو"(2) چنانکه بر مى آيد در سفره عيد آنچه مشترک است عدد هفت است و آينه و کتاب مقدس ( در ميان مسلمانان قرآن و زرتشتيان اوستا) و البته آب وماهى زنده در درون آن .
عدد هفت عددى مقدس در نزد ملل مختلف است واز جمله در ايران به دلايلى اين عدد مقدس شمرده مى شده است: هفت آسمان، هفت شهرعشق، هفت خوان رستم و هفت سين يا شين يا ميم سفره عيد از حضور مستمر اين عدد در سنن و عقايد اين ملت حکايت دارد.
اگر در درازاى زمان هفت "سيني" يا هفت ميوه يا گل يا سبزى که با سين آغاز مى شوند و هر يک با نشانه اى از با رورى و تندرستى تلقين شده اند، در آنجا بايد پاى ذوق لطيف ايرانى را جستجو کرد. آن چيزهايى که امروزه، خوان ما را زینت مى بخشد و همه اهل خانه را به جهانى از شادى و سرسبزى فرا مى خواند چيست، 1- سبزه نو دميده است و
2- سنبل خوش بر و خوش بو،
3- سيب که ميوه اى بهشتى نام گرفته است و نمادى از زايش است ،
4- سمنو اين مائده تهيه شده از جوانه گندم که بخشى از آيين هاى باستانى را ياد آورى مى کند.
5- سنجد که بوى و برگ و شکوفه درخت آن محرک عشق و دلباختگى است.
6- سير که از دير زمان به عنوان دارويى براى تندرستى شناخته شده است،
7- دانه هاى سپند(اسفند) که نامش به معنى مقدس است و دانه هاى به رشته کشيده آن زينت بخش خانه هاى روستايى و دافع چشم بد.
ما بر اين خوان آيينه مى گذاريم که نور و روشنايى مى تاباند، شمع مى افروزيم که روشنايى و تابش آتش را به ياد مى آورد ، تخم مرغ که تمثيلى از نطفه و بارورى است، کاسه آب زلال به نشانه همه آبهاى خوب جهان و ماهى زنده در آب به نشانه تازگى و شادابى
|
+|نوشته شده در
87/12/28 ساعت 0:40 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
عاشقونه....
بازم داري ميباري اي دل تنها،هيچي ازت نمونده اي دل تنها
اون كه رفته ديگه رفته برنميگرده،بسه چشم انتظاري اي دل تنها
رو كي قسم ميخوردي اي دل تنها،واسه كي ميمردي اي دل تنها
بشكنه اين دستايي كه نمك نداره،جواب خوبي بديه اي دل تنها

چارلي چاپلين:
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان كتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره مي توان قلب خريد ولي عشق را نه.
چي ميشد اگه دروغ تو لحظه ما جا نداشت
چي ميشد اگه دورنگي هم ديگه معنا نداشت
كاش ميشد واسه هوس رفاقتارو نفروخت
كاش ميشد صداقتو رو تن هر آينه دوخت
چرا ما آدما گاهي وقتا خيلي بد ميشيم
واسه راه همديگه خواسته نخواسته سد ميشيم
جاي مرحم واسه زخم عاشقا نمك ميشيم
هر كي با ما صادقه باهاش پر از كلك ميشيم
ندونستيم چرا وقتي نوبت ماست دير ميشه
حرفاي خوب واسه ما زخم زبون تير ميشه
شايد اما ندونستيم زندگي چه شكليه
كي سره كاره كي نيست اصلآ دنيا دست كيه

خدا گفت:لیلی یک ماجراست.ماجرایی آکنده از من
ماجرايی كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند، نشستند،
و ليلی هيچ گاه اتفاق نيافتاد
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلی را بسازد .
خدا گفت : ليلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خويشتن .
شيطان گفت: آسودگی ست. خيالیست خوش .
خدا گفت: ليلی، رفتن است، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت: ماندن است. فرو ريختن در خود .
خدا گفت: ليلی جستجوست. ليلی نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک .
خدا گفت : ليلی سخت است. دير است و دور از دست .
شيطان گفت: ساده است. همين جا و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلی های زود. ليلی های ساده ی اينجايی .
ليلی های نزديک لحظه ای .
خدا گفت: ليلی زندگی است. زيستنی از نوعی ديگر .
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود،
مجنون، زيستنی از نوعی ديگر را برگزيد و می دانست كه ليلی تا ابد طول می كشد ليلی گريه کرد.
ليلی گفت: امانتی ات زيادی داغ است. زياد تند است .
خاكستر ليلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گيری؟
خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس می گيرم .
ليلی گفت: دلم می خواهد، ساده، بی تاب،و بی تب باشم.
خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می ميری.
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادی غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون، پايان قصه ام را عوض می كنی؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پايانی از اين قشنگتر بلدی؟
ليلی گريه كرد. ليلی تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت: زمين سردش است. چه كسی می تواند زمين را گرم كند، ليلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. ليلی شعله را درون سينه اش گذاشت، سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلی هم .
خدا گفت: شعله را خرج كن. زمين ا م را به آتش بكش.
ليلی خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا می كرد .
ليلی می ترسيد. می ترسيد آتشش تمام شود. ليلی چيزی از خدا خواست. خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلی شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند.
و زمين خدا گرم شد
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن
از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن
از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره....
|
+|نوشته شده در
87/11/21 ساعت 0:19 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
وصیت
به پروردگار آسمان عاشقان
وصیت
روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
من میشناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دل شکسته عاشق بی نام و نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگـــو:
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچه همسایه ،
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلند اندامی میکشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
او پاک زیست
پاکتر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
میگریست
روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
او آرزوی دیدن رویت
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور
آن چشم پاک راپنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سرغ من آمد به او بگــــو:
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان آن نشست
|
+|نوشته شده در
87/11/11 ساعت 18:42 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
ارسالی ها
هرگاه دفتر محبت را ورق زیر پایت خش خش برگ ها را احساس کردی هر گاه در بین ستارگان
اسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از
ته قلب خود بگو: یادت بخیر
فرستنده:amirzmt
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
فرستنده:۰۹۳۵۲۱۸۰!!!
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
فرستنده:۰۹۱۲۸۰۲۳!!!
نمي دانم چرا اين گونه است؟
وقتي نگاه عاشق كسي به توست
ميبينى اما، دلت بسته به مهر ديگرى است
بي اعتنا مي گذرى و
عاشقانه به كسى مي نگرى...
كه دلش پيش تو نيست؟!!
فرستنده:۰۹۱۳۶۲۸۴!!!
مي دونم هرجا که باشي
دل تو اهل همين جاست
واسهء من و تو اينجا
اول و آخر دنياست
فرستنده:۰۹۳۶۵۱۸۱!!!
|
+|نوشته شده در
87/10/14 ساعت 14:2 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
عاشق
سر کلاس درس
سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيدو ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي قشنگی بود صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشدآره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد
...
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد



خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد

استان عشق واقعی
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.
|
+|نوشته شده در
87/09/14 ساعت 23:50 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
تنها
فقط خوب گوش کن
می خوام الان حرف بزنم گوش میدی ,می شنوی یا خودت را به نشنیدن می زنی. ها؟چرا پس به من گوش نمی دی دارم باهات حرف میزنم گوش بده از اون روز اول دلمو باختم کس نفهمید جز خدا کم کم دل باختگیم بیشتر و بیشتر شد انگار زیاد نمیشد وسعت میگرفت کم کم حسم را همه ی عالم فهمیدند همه وقتی این حسم را میدیدند خودشون را کنار می کشید از آدما بگیر تا دروغ و خیانت و درویی خیلی وقت گذشت خسته شده بودم از گریه هام از اشکام از انتظار و...و...و... می خواستم برم پیش بزرگترین عاشق می خواستم برم پیش اونی که منو عاشق کرده بود ولی به حرفم گوش نکرد چون حکمتش بود اون هنوز می خواست منو امتحان کنه دلش می خواست همش براش نمره ی رد بگیرم اخه نمیدونست من ازش خجا لت میکشیدم نشد بعد از این همه خواهش از اون بالایی نشد انگار حکمتش خیلی بزرگ بود نذاشت برم پیش خودش آخه لایقش نبودم وتو...........
وحالا هیچ موقع احساس نکن این عشقی که خودش گذاشته توی قلبم هوسه نه نه می شنوی چی میگم دوست دارم بشناسیم دوست دارم بشناسیش من که نتونستم بشناسمش انگار من تنهایی لیاقت شناختنشو ندارم نه من خوب بشو نیستم دلم سیاه شده غرق باتلاق این دنیا شدمو به روی خودم هم نمیارم که یکی با اون عظمتش داره با تموم عشقی که داره از اون بالاها نگام میکنه دوست داشتم با عشقت سفیدش کنم و دست توی دست هم بریم و به خودش برسیم به خود خودش آخه من تنهایی نمی تونستم ولی نمیشه چون تو خوبی ولی نمی خوای بگی خوبم تو منو نمیشنوی تو دستای منو نمیبینی که منتظره دستای تو اند تومنو نمی خوای بشناسی.......... نه انگار نمیشه خدا جونم باید خودم استینمو بزنم بالا اون انگار حرفام را نمی شنوه یا شاید خودش را به نشنیدن میزنه یا اون قدر صدای دنیا زیاده که صدای آرومه منو نمیشنوه حداقل خداجونم تو صداش کن صدای من شاید ارومه نمیشنوه
خودت را دوست داشته باش تا به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی.
برای عشق هیچ گاه دیر نیست. پس نگران گذران عمر نباش.
عشق در بستر زمان شکل می گیرد. پس باید صبور باش
تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیابی قدر آن را نمی دانی. پس هیچگاه از جستجو باز نایست.
سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد.
عشق در بستر ارتباط شکل می گیرد. پس سعی کن به آنکه دوستش داری نزدیکتر شوی.
گمشده واقعی تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سیرت تو
بنابراین خیلی دربند ظاهر خود نباش.
بیشترین لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعی کن عاشقتر باشی
از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:
بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت
( مرگ)

زندگی
زندگي كردن را از دريا بياموز كه براي درآغوش كشيدن ساحل آروم و قرار نداره …. و يادت باشد كه زندگي اجبار است ، مرگ انتظار است ،عشق يكبار است و جدايي دشوار است ، اما هميشه ماندگار است
جالبه مگه نه؟
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست
نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
|
+|نوشته شده در
87/09/01 ساعت 3:31 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
نفرتم را بر یخ می نوسیم
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.
کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود. وداع گابریل گارسیا مارکز بعد از اعلان رسمی سرطان وی

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود.
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت:
- بابا چیکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.
باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟
درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو فراموش می کنیم.
خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد تا حداقل چند دقیقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صدای خدا رو می شنیدیم الآن بهمون می گفت : آیا اسم من توی اون دفتر هست؟
با آرزوی اینکه اولین اسم توی دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه.


|
|
دیگه گریه هم هوای دلمو وا نمیکنه.... وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین انداخت
و گفت تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم بود گفتم : تو کیستی؟؟؟ گفت: غم !!!
خیال کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد ولی حال که فکر می کنم می بینم
که خود عروسکی هستم
غم
چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس كه هیچ كس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با
تو هستم!
با تویی كه از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی
است
... افسوس

وقتی بهم گفتی که دیگه من رو نمی خوای...
احساس کردم یه چیزی از روی صورتم روی پاهام ریخت ، فقط حدس زدم دارم گریه می کنم.
ولی طبق عادت فقط لبخند زدم و باور نکردم که من رو نمی خوای.
ولی وقتی دوباره تکرار کردی...
شوری و نمناکی اشکام رو ، روی لبام مزه مزه کردم...
هیچ وقت اشکهام اینقدر شور نبود...
مخصوصاً اینبار... که با درد قلبم... همراه شده بود.
نمی دونستم ممکنه یه روز قلبم اینقدر درد بگیره که برای آروم کردنش مجبور باشم اینطور گریه کنم...
باید یه رابطه بین سوزش قلب با شوری اشکها باشه...
چقدر خستم ...
|
|
+|نوشته شده در
87/08/12 ساعت 12:19 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
هرگز
هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري...
هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم
که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسی ام بود ،
اما طوفانِ تو آن را از من گرفت .
کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟!
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . تو خواب بودی ،
باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، تو از کمین مار پر گشودی !
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی



|
+|نوشته شده در
87/08/10 ساعت 20:2 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
جوک و اس ام اس های جدید و زیبا
جوک و اس ام اس های جدید و زیبا در ادامه مطلب (۱۰۰۰)
ادامــه مــطــلــب
|
+|نوشته شده در
87/08/05 ساعت 16:0 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
وقتی بهم گفتی که دیگه من رو نمی خوای...
وقتی بهم گفتی که دیگه من رو نمی خوای...
احساس کردم یه چیزی از روی صورتم روی پاهام ریخت ، فقط حدس زدم دارم گریه می کنم.
ولی طبق عادت فقط لبخند زدم و باور نکردم که من رو نمی خوای.
ولی وقتی دوباره تکرار کردی...
شوری و نمناکی اشکام رو ، روی لبام مزه مزه کردم...
هیچ وقت اشکهام اینقدر شور نبود...
مخصوصاً اینبار... که با درد قلبم... همراه شده بود.
نمی دونستم ممکنه یه روز قلبم اینقدر درد بگیره که برای آروم کردنش مجبور باشم اینطور گریه کنم...
باید یه رابطه بین سوزش قلب با شوری اشکها باشه...
چقدر خستم ...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
عادتم داده ای
که وقتی دستت روی گردنم میلغزد
آه بکشم
آروم و با احساس
و
تصور کنم که خوشبختم
و چشمانم مثل همیشه پر از اشک نشود
بغض نکنم
و آه بکشم و بگویم
خوشبخت ترم کن با .......
تقدیم به تمام عاشقای دنیا
فرق عشق با ازدواج
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم،
خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه :
به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت
: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم
. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج
دادگاه عشق
نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است،
زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است.
مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد
در را باز كرد و گفت : آري ، خانه است.
گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟
گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است.
قاضي در دادگاه عشق
و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است.
گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي
وجرمت ديدن جانانه است.
مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست
كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه است.
گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ،
عقل و خرد فرزانه است.
بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم .
گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است !
گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم،
چون اسير اين دل ديوانه است.
لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستند .
پاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است.
گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است،
اين شاهد و برهان و مدرك نيست.
بعد طبق 5 اصل بند
عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد
در گوشه ميخانه است.
با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت
ساكن ميخانه بس شكرانه است .
گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ،
چون شمع و پروانه است.
گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي ,
چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است.
از تعجب خشك شد
بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت:
كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است !
گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم
هر كس در اين كاشانه است ،
چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي
معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است
|
+|نوشته شده در
87/08/04 ساعت 15:52 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
خیلی سخته
خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...... خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت و بدون حضورش جشن بگیری...... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز..... اونیکه فکر میکنی به خاطرش زنده ای...... خیلی سخته که غرورت و به خاطر یه نفر بشکنی..... بعد بفهمی دوست نداره...... خیلی سخته که همه چیزت و به خاطر اون یه نفر از دست بدی...... بعد بهت بگه: دیگه نمیخوامت

|
+|نوشته شده در
87/08/04 ساعت 1:58 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
مصاحبه ای با خدا
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"
خدا جون
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟؟
خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی,اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن....
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟؟؟
خدا جون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته....
زنده بودن یا مردن واسه من فرقی نداره,اون می خواد که من نباشم باشه اشکالی نداره.....
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت اما عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت......

|
+|نوشته شده در
87/08/04 ساعت 0:47 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
شمع و پروونه

شمع گريه مي كرد و ذره ذره آب مي شد
پروونه كه مي ديد تحملش طاق مي شد
خودشو مينداخت بغل شمع داغ
برا درداي دنياش جانپناه مي شد
پروونه هم مثل شمع مي سوخت
وقتي سوز گريه هاي شمعو مي ديد
اون از ازل عاشق شمع بود
شما راه حلي بر مشكلاش بگيد
مگه ميشه شمع تنها بمونه و بسوزه
و پروونه نگاش كنه و بي خيال شه
رسم عاشقي رو فراموش كرده و
در شهر، رسواي خاص و عام شه
پروونه مدتا پيش مرده بود
حتي نذاشت كه شمع بسوزه تموم شه
اون برا شمع قربوني شد
قبل از اينكه تن و جسمش حروم شه
محمد،مهتاب
|
+|نوشته شده در
87/08/04 ساعت 0:6 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
تو دوستش داشته باش...........
چشمامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوستش داشته باشی
زندگیم رو وقتی دوست دارم که ..............تو..............توش هستی

i love my eyes when u look at them
i love my name when u say it
i love my heart when u love it
i love my life when u are in it
|
+|نوشته شده در
87/08/03 ساعت 22:19 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
و باز هم عشق...
جنون عشق
ماشین رو زد کنار اتوبان و موبایل رو درآورد و شماره گرفت !
الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن ، فقط گوش کن ، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم ، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی کنم ،
الو .... ( قطع تلفن )
اشک تو چشمای قشنگ دختر جمع شده بود .
حرکت کرد !
۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....
چشم هاشو بست
۱۶۰ و .....
موبایل دخترک زنگ زد ! ولی کسی نبود که جواب بده !
(پیغام گیر گوشی فعال شد)
--- الو ، سلام نازنینم ، چرا جواب نمیدی ؟
از دستم ناراحتی ؟ می دونم که تند رفتم ، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم !
الو... !
چرا جواب نمیدی ! الو ...
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 23:37 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
به راستی عشق چیست . . ؟
گــــــــــفــــــتـــــــم.....
می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو....
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
*********************************
گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی....
گفتم:عشق درد است ...
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است...
گفتم: عشق تضاد است....
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه.....
**********************************
به فکر فرو رفت و گفت :...عاشق نبوده ام
گفتم عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود ....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ.....
آهی سردی کشید....
دیگه هیچی نگفت....
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت.....
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 23:35 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
دیدنت بی تابم کرد.......رفتنت ویران
از لحظه اي که تو اي محبوب زيبايم پيش چشمان عاشقم به ابديت پيوستي،خنده با لبانم بيگانه شد ،
شادي از من روي برگرداند و اشک همدم شبهاي تنهايي ام.
از زماني که دستان مهربانت از ميان دستانم گذشت و روي خاک اين موجود سرد و بي احساس
افتاد،کتاب سرنوشتم پر شد از علامت سؤال ...
من خود را مسئول اين اتفاق مي دانم.اين من بودم که تو را با طناب عشق
به دار آويختم....اي کاش تو را نمي ديدم تا هرگز عاشقم نشوي.
مهربان من تو چون شکوفه هاي بهاري خاطراتم زيبا و دوست داشتني هستي.
اکنون هر لحظه دستانم انتظار دستانتو را مي کشد
و جاي خالي بوسه ات هردم روي لبانم آتش مي گيرد و قلبم را مي سوزاند.
بر آيينه نگاه نمي کنم،چرا که هرگاه بر آن مي نگرم و تو را کنار خود نمي بينم خاطرات گذشته از چشمانم
سرازير مي شود و روي گونهایي که روزي بوسه هايت گرمی بخش آن بود،مي ريزد.
حتي اين قاب عکس کوچک هم با من سر دشمني دارد،
ديگر چون گذشته عکس تو پيش عکس من نيست و چه دردي از اين بالاتر که تو را نزديک خود نبينم.
تنها اميد زندگي من،خاطرات توست و تنها آرزويم اين است که روزي به ابديت عشق بپيوندم
و با تو اي بهترين عاشق،يکي شوم
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 22:37 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
کی ازدلم جدات کرد؟
یه روز سرد پاییز
چشام نگاتو دزدید
تا اومدی بجنبی
لبات لبامو بوسید
دلم تو رو می خواست و
غمت غم دلم بود
تو هم منو می خواستی
اون روزا حرفت این بود
اما از اون شب شوم
که جغد نشسته روی بوم
مرغ سعادت پرید
عشق از دلت پرکشید
شدم واسه ت غریبه
نه عشقی موندی نه یادی
چه زود دور انداختیم و
ندیدی گریه هامو
اشکام به جام غم ریخت
به لب بردی اون جامو
صدای هق هق دل
گوش فلک رو پر کرد
کاشکی می فهمیدم که
کی از دلم جدات کرد
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 22:35 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
شاید آن نقطه ی نورانی، چشم گرگان بیابان است
وقتی که رفتی نه شعرهام خط خطی شدن نه سیمهای سازم پاره شدن.........
این وسط فقط یه دل شکست که اونم اگه تو نخواستیش پس یعنی ارزشی نداشت و همون بهتر که شکست
تقدیرم اینه که بمونم تو قفس..............همیشه بمونم یه تنها، یه بی کس
خواستم برات بنویسم دلم از چی شکست.....
داشتم می نوشتم نمی دونم چرا جوهرهام پخش میشدن
نمی دونم چرا دیوار هق هق می کرد.....آخرشم برگه خاطراتم خیس شد
تقصیر من نبود .....
نگاهم شده مثل نگاه عروسک خیره و مات و سرد........
نمی دونم به کجا خیره شدم
شاید در اعماق این شب تاریک دنبال روشنایی می گردم ، و سرانجام می یابم،اما...
شاید آن نقطه ی نورانی، چشم گرگان بیابان است
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 22:33 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
××××××عشوه ی عشق
دل به امید صدایی مگر در تو رسد ............ ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
خدا جونم خیلی خوب می شد اگه چشمام رو باز می کردی تا نمیه ی گمشده خودم رو پیدا کنم 
می دونم که سر منو گول مالیدی خودم فهمیدم که اون مال من نیست 
ولی آخه هرچی میگردم کسی رو پیدا نمی کنم 
کسی که وقتی می بینمش قلبم براش تند تند بزنه هیچ کس مثل اون منو شیفته ی خودش نکرده
در عین همه ی بداخلاقی هاش خیلی خوبه خداجونم سرد تر از نگاه اون تو دنیا نیست.......
شاید به خاطر اینه که مال من نیست
کاشکی خبر نداشت دیوونه ی نگاشم
کاشکی صدای قلبش نبود صدای قلبم
چرا همیشه باید دنبال کسی بدویم که خودش دنبال یکی دیگه س؟
|
+|نوشته شده در
87/08/02 ساعت 22:31 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
منو ببخش


امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم............
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم..........
بدرقه لازم ندارم میرم عزیزترین............
نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین...........
دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود...........
غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود
دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد... از اشک پرسیدم چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست کاشکی دوستیها مثل رابطهّ دست و چشم بود وقتی دست آسیب می بینه چشم اشک می ریزه و وقتی چشم اشک می ریزه دست اشکا رو پاک می کنه
|
+|نوشته شده در
87/07/25 ساعت 6:44 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده!
هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري .......اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره
می دونم دیگه دیر شده اما هنوزم
دوستت دارم
از یادم نمیری هرگزح...
منو تنها نذار...

|
+|نوشته شده در
87/07/24 ساعت 13:53 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
حس تنهایی
هر وقت دیدی که کسی به فریاد دلت نمیرسد این شعر را بخوان تا آرامش پیدا کنی .
بیهوده نزن در که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست
فریاد زهر گوشه شهر بلند است
ویران شود این شهر که فریاد رسی نیست
هر شب به بالین من خسته بیمار
جز ناله و جز اشک دمادم کسی نیست
ای مرگ بیا جان من آزاد کن زبند
در دام اسیرم مرا دادرسی نیست
در بند صفا دفتر اندوه زچه نالی ؟
بهتر زخدا تو را دادرسی نیست....

همه رفته اند و من تنها هستم ، تنهای تنها .
وقتی برگهای تقویم را ورق میزنم تازه به خاطر می آورم که گذشته سرشار از شادی و شادمانی من هم آنقدر ها از من دور نبوده است . هیچ وقت آدم نمیتواند حدس بزند که سالها و نه حتی دقایقی دیگر زندگیش به چه شکل خواهد گذشت ، با این همه سا عتها مینشینیم و برای آینده نقشه میکشیم دل به روزهایی که نمیدانیم چطور خواهد گذشت خوش میکنیم ، خیالبافی میکنیم و حرف میزنیم خوب است که آدم هدفهایش را مشخص کند خوب است برنامه ریزی داشته باشد . ایده آل است که از حالا یاد بگیریم که چطور روی پاهای خودمان بایستیم چطور مشکلات آینده را حل کنیم امـــــــــــــــــــا تقدیر چیز دیگری میگوید ، تقدیر گاهی نقشه های آدم ها را نقش بر آب میکند گاهی ما آدمها مثل عابری میشویم که در پیاده رو خیابان به آرامی قدم میزند و ناگهان راننده ای مجنون کنترل از دست میدهد و از پشت سر عابر بیچاره را نقش بر زمین میکند
سرنوشت بازیها دارد ای نازنینم حتی با من و تو

تقدیم به داداش گلم آقا محمد
|
+|نوشته شده در
87/07/22 ساعت 0:18 توسط محمدو حدیث ومهتاب
|
آخرين نوشته ها